دلنوشته های من

در تـقـدیـر هـر انـسـانـی مـعـجـزه ای خـاص از طـرف خُـدا تـعیین شـده است .........

مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه ...

نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه ، کلید انداخت ، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه و وسایل سفره افطار را آماده کرد ، همه چیز را سر جایش گذاشت ...

زولبیا، بامیه ، پنیر، نان، سبزی و گردو...

نشست سر سفره ، دو قاب عکس را آورد !

یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()


 Design By : Pichak