دلنوشته های من

در تـقـدیـر هـر انـسـانـی مـعـجـزه ای خـاص از طـرف خُـدا تـعیین شـده است .........

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند 
مردم صدای آمدنت را شنیده اند 
زیباتر از همیشه شده آستان تو آقا! 
چقدر ریسه برایت کشیده اند 

***ولادت امام رضا علیه السلام مبارک باد ***

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

یکی بود...یکی نبود......
یه روز یه خانم مثل هر روز بعد از کلی آرایش کنار آینه
مانتو تنگ راهی خیابونای شهر شد..
همینطوری که داشت راه میرفت,
وسط متلک های جوونا یه صدایی توجهش رو جلب کرد:
خواهرم حجابت..
خواهرم بخاطر خدا حجابت رو رعایت کن..
نگاه کرد دید یه جوون ریشو, از همونا که متنفر بود ازشون
با یه پیرهن روی شلوار و یه شلوار پارچه ای داره به خانم های بد حجاب تذکر میده..
به دوستش گفت من باید حال اینو بگیرم وگرنه شب خوابم نمیبره,
تصمیم گرفت مسیرش رو به سمت اون آقا کج کنه و یه چیزی بگه که دلش خنک بشه,
گفت تو اگه راست میگی چشمای خودتو درویش کن با این ریشای مسخره ات..
شبش که رفت خونه به خودش افتخار میکرد,
فردای اون روز دوباره آینه وآرایش و...
بعد که آماده شد به دوستاش زنگ زد و قرار پارک رو گذاشت...
شب وقتی که داشت از پارک برمیگشت یه ماشین کنار پاش ترمز زد:
خانمی برسونیم...
لبخند زد و گفت برو عمتو برسون,
بعد با دوستش زدن زیر خنده..
پسره از ماشین پیاده شد و چند قدمی کنار دختر قدم زد
و بعد یکباره حمله کرد به سمت دختر و اون رو به سمت ماشین کشید..
دختر که شوکه شده بود,
شروع کرد به داد و فریاد,
اما کسی جلو نمیومد
هیچ کدوم از اونایی که تو خیابون بهش متلک مینداختن و زیباییشو ستایش میکردن
حاضر نبودن جونشون رو به خطر بندازن..
دیگه داشت نا امید میشد که دید
یه جوون به سمتشون میدوه و فریاد میزنه..
و یه تنه مقابل دزدای ناموس ایستاد...
دختر در حالی که هنوز شوکه بود و دید یه جوون ریشو,
از همونا که پیرهن رو روی شلوار میندازن..
از همونا که به نظرش افراطی بودن,
افتاده روی زمین و تمام بدنش غرق به خونه..
ناخودآگاه یاد دیروز افتاد..
من از این ریشو های افراطی زیاد میشناسم.....
مثل شهید امر به معروف شهید علی خلیلی

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٤ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

الو؟؟… خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
الو … الو… سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمی ده؟
یهو یه صدای مهربون! 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

ﻫـــــــــــــــــﯽ ﮔﻨــــــــــــــﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﯿـــــــــﻢ ﺧــــــــــــــﺩﺍ
ﻣﯽ ﺑﺨﺸــــــــــﺪ...
ﻋﺬﺭ ﺁﻭﺭﺩﯾﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺧـــــــــــــــــﺪﺍ ﻣﯽ ﺑﺨـــــــــــﺸﺪ...
ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺨﺸـــــــﺶ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻋﻔـــــــــــﻮ ﻭﮐﺮﺍﻣــــــــﺖ ﺗﺎ ﮐــــــﯽ !...
ﺍﻭ ﺭﺣﯿﻢ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻧﻨــــــــــﮓ ﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺗﺎ ﮐــــــــﯽ !...
ﺑﺨﺸﺸﯽ ﻫﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﻗﻬــــــــــﺮ ﻭﻋﺬﺍﺑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴـــــــــﺖ...
ﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧــــــــــــــﺩﺍ ﺭﻭﺯ ﺣـــــــــﺴﺎﺑﯽ ﻫﻢ ﻫﺴــــــــﺖ ...
ﺯﻧــــــــــﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﮔـــــــــــــﺬﺭ ﺍﺳﺖ ...
ﺁﺩﻣــــــــﯽ ﺭﻫـــــــــــﮕﺬﺭ ﺍﺳﺖ ...
ﺯﻧـــــــــﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﺳـــــــــﻔﺮ ﺍﺳﺖ ...
ﺁﺩﻣـــــــﯽ ﻫﻤـــــــــــﺴﻒﺭ ﺍﺳﺖ ...
ﺁﻧﭽﻪ ﻣــــــــــــــﯼ ﻣﺎﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺭﺳــــــــــــــــــﻢ ﺳــــــــــﻔﺮ
ﺍﺳـــــــــــــــﺖ

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۳ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

یک بلیط
باز یک حال عجیب
پر شده از رنگ حرم
رنگ یک اذن ورود
رنگ یک گنبد زرد
هر حیاطی یک حوض
پر ز آب کوثر
و وضو بر لب حوض
باز هم اذن ورود
یک قدم تا مقصود
در همین حین میان رویا
ناگهان بغض مرا می گیرد
گویی انگار مشرف شده ام
به خودم می آیم
چند روزی به سفر هست هنوز …

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

ای خدای مهربانم !!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

جانبازی شیمیایی در خاطراتش چنین گفته است: .
همین چندی پیش #آژانس گرفته بودم تا بروم جایی. راننده پسر جوانی بود 
که حتی خاطره #آژیر_خطر را هم در ذهن نداشت. 
ریه هایم به خاطر هوای بد تحریک شد و سرفه ها به من حمله کردند.
از حالم سوال کرد. کم پیش می آید که وضعیت جسمانیم را برای کسی توضیح بدهم …اما آن شب انگار کسی دیگر با زبان من گفت …
گویی قرار بود من چیزی را درک کنم و بفهمم با تمام وجود ...!!!
گفتم که $جانباز_شیمیایی هستم و نگران نباشد و این حالم طبیعی است.
#سکوت کرد …به سرعت #ضبط ماشینش را خاموش کرد و خودش را جمع و جور …
وارد #اتوبان که شدیم …حالم بدتر شد … #سرفه ها امانم را بریده بودند …
ایستاد و مرا پیاده کرد و گفت که ممکن است حالم بهم بخورد و ماشینش #کثیف شود و او چندشش میشود …و…رفت …
من تنها در شبی سرد ... کنار اتوبان ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم که چرا؟ 
پدر و مادر او مگر از ما برایش نگفته اند؟ معلمانش چه!؟

سکانس دوم
یکی از جانبازان جنگ_تحمیلی، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع 
وخیمش به #ایتالیا اعزام و در یکی از بیمارستانهای #شهر_رم بستری شده بود.
از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است.
این جانباز ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند 
جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد:
آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی داری؟
و خانم #پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است!
جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود، از خانم #پرستار خواهش می کند
که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد 
تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان صبح روز بعد اتفاق می افتد...
هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود، 
کنار تخت #بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل
به #انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید!
راستی هیچ می دانید #پائولو_مالدینی #اسطوره #میلان از شهر میلان 
واقع در شمال غربی ایتالیا، به شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتر دارد رفت، تا از یک جانباز جنگی ایرانی را که خواستار عکس یادگاری اوست، #عیادت کند؟آره این هست قصه تلخ فرهنگ ما ایرانیها!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()


 Design By : Pichak