دلنوشته های من

در تـقـدیـر هـر انـسـانـی مـعـجـزه ای خـاص از طـرف خُـدا تـعیین شـده است .........

نشانه

این سخن از یک جهان‌شناس است؛ به نظر شما حرف درستی هست یا نه؟
«فرهنگ غربی خانواده را متلاشی کرد. امروز یکی از مشکلات بزرگ دنیای غرب، متلاشی شدن خانواده‌هاست، افزایش فرزندان بی هویت است. اینها گریبان غرب را خواهد گرفت. حوادث اجتماعی بمرور پیش می‌آید. غرب از همین نقطه سخت‌ترین ضربه‌ها را خواهد خورد و این تمدن مادی پر زرق و برق از همین نقطه فرو خواهد ریخت.»

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

لحظه هایم مـــال تــو ..
بـه قیمت صـفر " تومن"
همین که
"تـــو" کنـــار "مـن" باشی
ثروتمـندترین انسانـم ..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳۱ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

خانم . . . شماره بدم . . . ! ! !

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ 

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ 
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

دردش گفتنی نبود....!!!!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی 
می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...

خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به 
سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...

امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد 
شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

یک لحظه به خود آمد...

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳۱ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....
چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....

کسی که باعث گریه ات میشود را پاک کن...
دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن...

بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....
دخترکم تو زیباترینی... .

همیشه با این باور زندگی کن...
خودت را فراموش نکن...
شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....

اما به یاد داشته باش ، کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....
دخترک من!

هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....
اشتباه که کردی برخیز....
اشکالی ندارد ، بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....
خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی ...
که اگر کسی ذره ای شعور داشته باشد ، خاص بودنت را در می یابد....

گریه کرده ای؟ رنج کشیده ای؟ سرت کلاه رفت؟ اذیتت کرده اند؟
عیبی ندارد....
نگذار تکرار شود...
تکرار دردناکتراست...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳٠ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

باور کن…

در تـقـدیـر هـر انـسـانـی مـعـجـزه ای خـاص از طـرف خُـدا تـعیین

شـده است ، که قـطعـاً در زنـدگی ، در زمـان مـنـاسب نـمـایـان خـواهـد شـد .

یـک شـخص خـاص ، یک اتفـّاق خـاص ، یـا یک مـوهِبت خـاص …

منـتـظـر اعـجـاز خُـدا در زنـدگـیـت بـاش ، بـدون ذره ای تـردیـد .

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳٠ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

خدای متعال.

"خـــــــــــــدا"

آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را

و دریایى غرق نمی کند “موسى” را

مادری،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان “نیل” می سپارد

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازندسر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد

مکر زلیخا زندانیش می کند ، اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختی؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشندو خدا نخواهد ، نمی توانند

او که یگانه تکیه گاه من و توست پس ؛

به “تدبیرش” اعتماد کن ،

به “حکمتش” دل بسپار ،

به او “توکل” کن ؛

و به سمت او “قدمی بردار” ،تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٩ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()

خدای متعال.

"خـــــــــــــدا"

آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را

و دریایى غرق نمی کند “موسى” را

مادری،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان “نیل” می سپارد

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازندسر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد

مکر زلیخا زندانیش می کند ، اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختی؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشندو خدا نخواهد ، نمی توانند

او که یگانه تکیه گاه من و توست پس ؛

به “تدبیرش” اعتماد کن ،

به “حکمتش” دل بسپار ،

به او “توکل” کن ؛

و به سمت او “قدمی بردار” ،تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٩ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()


هیچ وقت نگو رسیدم ته خـــط ...!

اگر هم احساس کردی رسیدی ته خط

یادت بیار

که معلم کلاس اولت گفت : نقطه سر خط

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط امین شاهسون نظرات ()


 Design By : Pichak